sednasedna، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

شکوفه زندگی

خبر خوش

عزیزم امروز تونستی خودت بتنهایی برگردی! خیلی خیلی خوشحالم میخواستم هر چه زودتر بنویسم  بهت تبریک میگم عزیزم!
7 آذر 1391

اولین بارون

عزیزم دیروز اولین بارون زندگی قشنگتو دیدی ترسیدم با اون رعدوبرقای وحشتناک بترسی ولی عین خیالتم نبود! متوجه شدم حالا پاهاتم میتونی بگیری وقتی جلو آینه میریم ذوق میکنی فک میکنی یه مادر وبچه دیگه ای روبروتن! امروز هوا ابری و عالی بود برا همین رفتیم تو حیاط اینم عکس تو حیاط:     واینم ۱۰۰روزگیت عزیزم خونه عمه سلوی: اینم خونه خودمون   ...
2 آذر 1391

اولین بارون

عزیزم دیروز اولین بارون زندگی قشنگتو دیدی ترسیدم با اون رعدوبرقای وحشتناک بترسی ولی عین خیالتم نبود! متوجه شدم حالا پاهاتم میتونی بگیری وقتی جلو آینه میریم ذوق میکنی فک میکنی یه مادر وبچه دیگه ای روبروتن! امروز هوا ابری و عالی بود برا همین رفتیم تو حیاط اینم عکس تو حیاط:     واینم ۱۰۰روزگیت عزیزم خونه عمه سلوی: اینم خونه خودمون   ...
2 آذر 1391

تصمیم مهم

آآآآآآآآآآآآآآآآآآه ه عزیزم دیشب خونه باحاجی با اون گریه های شدید همه رو نگران کردی! فقط 10دقه بعداز رفتنم بیدار میشی و داد وفریاد اونم چه فریادییییییییییییی! فقط  نیم ساعت سعی میکردم ساکت شی ولی انگار بدجور ازم دلخور بودی دیگه همه شک کردن نکنه پشه مشه ای نیشت زده باشه! وقتی رسیدم خاله حسنی دم در بغلت گرفته بود وهمچین گریه میکردی گریه نبود که فریاد میزدی قهر کرده بودی شیرم نمیخوردی! دیگه با ناز کردنت و حسابی بوس و عذر خواهی تا شیر خوردی تا 3 ساعت بعد که میخواستیم بیایم خونه پس لرزه گریه هات بود همینجور هینگ هینگ میکردی! خلاصه دیگه تصمیم گرفتم هیچ وقت تنهات نذارم حتی اگه خواب باشی! الانم تو تختت خوابیدی منم غذا رو اجاق ودر حال نوشتن(دو ...
آذر 1391

تصمیم مهم

آآآآآآآآآآآآآآآآآآه ه عزیزم دیشب خونه باحاجی با اون گریه های شدید همه رو نگران کردی! فقط 10دقه بعداز رفتنم بیدار میشی و داد وفریاد اونم چه فریادییییییییییییی! فقط  نیم ساعت سعی میکردم ساکت شی ولی انگار بدجور ازم دلخور بودی دیگه همه شک کردن نکنه پشه مشه ای نیشت زده باشه! وقتی رسیدم خاله حسنی دم در بغلت گرفته بود وهمچین گریه میکردی گریه نبود که فریاد میزدی قهر کرده بودی شیرم نمیخوردی! دیگه با ناز کردنت و حسابی بوس و عذر خواهی تا شیر خوردی تا 3 ساعت بعد که میخواستیم بیایم خونه پس لرزه گریه هات بود همینجور هینگ هینگ میکردی! خلاصه دیگه تصمیم گرفتم هیچ وقت تنهات نذارم حتی اگه خواب باشی! الانم تو تختت خوابیدی منم غذا رو اجاق ودر حال نوشتن(دو ...
آذر 1391

پایان 2ماهگی با کمی تاخیر

دختر گلم الان تقریبا یه هفته از ورودت به ۳ماهگی میگذره بابت تاخیرم ببخش عزیزم! حالا دیگه نه تنها من وبابایی رو بلکه خاله ها و عمو ها دایی و عمه هاتم میشناسی بیشتر از بچه های کوچولو خوشت میاد و میخوای با اونا بحرفی و بازی کنی! بعضی وقتا تو خونه به تنهایی بازی می کنی و حین بازی خوابت میبره اول صبح بعد از شیر خوردن بهم لبخند میزنی و بعدش حرفایی میزنی که قول میدم خودتم ندونی چی میگی آب دهانم که همچنان روانه و ملچ ملوچ کردن دستاتم همچنان ادامه داره ماصالحه هم که اگه دستات رو بخوری میگه گشنشه اگه غر بزنی میگه گشنشه اگه بیدارشی میگه گشنشه خلاصه هر حرکت شایست وناشایستی انجام بدی طبق نظر ایشون شما گشنه ای البته الانم کمی بد غذا شدی به زحمت بهت ...
25 آبان 1391

پایان 2ماهگی با کمی تاخیر

دختر گلم الان تقریبا یه هفته از ورودت به ۳ماهگی میگذره بابت تاخیرم ببخش عزیزم! حالا دیگه نه تنها من وبابایی رو بلکه خاله ها و عمو ها دایی و عمه هاتم میشناسی بیشتر از بچه های کوچولو خوشت میاد و میخوای با اونا بحرفی و بازی کنی! بعضی وقتا تو خونه به تنهایی بازی می کنی و حین بازی خوابت میبره اول صبح بعد از شیر خوردن بهم لبخند میزنی و بعدش حرفایی میزنی که قول میدم خودتم ندونی چی میگی آب دهانم که همچنان روانه و ملچ ملوچ کردن دستاتم همچنان ادامه داره ماصالحه هم که اگه دستات رو بخوری میگه گشنشه اگه غر بزنی میگه گشنشه اگه بیدارشی میگه گشنشه خلاصه هر حرکت شایست وناشایستی انجام بدی طبق نظر ایشون شما گشنه ای البته الانم کمی بد غذا شدی به زحمت بهت ...
25 آبان 1391