کاشف کوچولوی ما
عزیزدلم!نمیدونم چرا این روزا به دستات خیره میشی انگاری جدیدا اونا رو کشف کردی!!!!دستات رو یه حرکاتی میدی وهمینجوری نگاشون میکنی! الان دیگه از غریبه ها میترسی تو مهمونی که یه هفته قبل بود صدای گریه اتم بلند شد از دایی بابایی(احمد) ترسیده بودی امن که تو صحنه نبودم ولی طبق گفته های بابایی فقط قصد بازی کردن داشته که ترسیدی عزیزم! از تو بعیده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نویسنده :
مامان
23:24


